اختصاصی
جلد اول از مجموعهی «تا همیشه آشنا»، تصویرهایی از زندگی امام خمینی(رض) منتشر شد.

به گزارش کتابنیوز، این کتاب بازنویسی مینیمالی بخشی از خاطرات پیش از انقلاب و دوران تبعید و مبارزهی حضرت امام (رض) به قلم محمود محمدینسب است.
متن کتاب بسیار ساده و با پرهیز از حواشی معمول اینگونه متون نگاشته شده و تصاویر استفاده شده در آن نیز از مجموعهی کمنظیری از عکسهای حضرت امام است.
کتاب در 96 صفحهی تمام رنگی در قطع خشتی و توسط نشر عروج _ وابسته به موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(رض)_ با بهای 2600 تومان منتشر شده است.
به گفتهی محمدی نسب، «تا همیشه آشنا» یک مجموعهی 4 جلدی است که در سه جلد دیگر این مجموعه به ترتیب به خاطرات دوران انقلاب و تثبیت جمهوری اسلامی، دوران 8 ساله دفاع مقدس و رحلت حضرت امام پرداخته خواهد شد.
بخشهایی از این کتاب در ادامه آمده است:
بعضی مراجع نامه نوشتند به شاه که دولت را وادار کند دست از انحرافات دینی بردارد. شاه جواب داد: "ما توفیق شما را در ارشاد عوام خواهانیم". آقا نامه نوشت به شاه که؛ "به عنوان یک اعلامیه، شما توفیق مراجع را در ارشاد عوام خواهانید. لذا به تو و دولت تو تذکر میدهم."
یکی ار نمایندههای آقا که شهریهی طلاب یک منطقه را میداد، پیغام فرستاد که بعضی از معممین این منطقه با ساواک در ارتباطند؛ اگر شهریهشان را ندهم برایمان زحمت درست میکنند و اگر بدهم میترسم محل اشکال باشد. پاسخ داد: "شهریه را به دو دسته میتوان داد. یکی آنها که وجودشان به نفع اسلام است؛ مثل طلاب و محصلین و یکی آنها که وجودشان به ضرر اسلام است تا جلوی ضررشان گرفته شود."
شب عاشورا بود. گفتم: "خدمتشان عرض کنید روضههایی که من بلدم همانهایی است که در مجالس معمولی ایران خوانده میشود. آمادگی ندارم در جو پاریس و بین دانشجویان روضه بخوانم." گفته بود همان روضهها باید اینجا خوانده شود. همان را خواندم. جلوی دانشجوها. جلوی دوربین خبرنگارها. خیلی گریه کرد.
توی حصر، رئیس سازمان امنیت آمد پیشش. گفت: "5 دقیقه اجازه بدهید شاه بیاید خدمت شما، همهی مسائل حل میشود". قبول نکرد.
چند تا از دوستان گوسفندی کشته بودند. وقتی فهمید در فرانسه ذبح حیوانات، خارج از کشتارگاه ممنوع است، گفت از گوشت آن نمیخورم.
دو سه نفر از ایران آمده بودند آقا را ببینند. یکیشان آشنا بود. آمدند تو، حاج مهدی دست امام را بوسید و گریه کرد. حبس طولانی و شکنجه موهای سر و صورتش را سفید کرده بود. آقا نشناختش. گفتیم: ایشان آقا مهدی عراقیاند.
دست کشید به سرش و گفت: "مهدی من چرا اینقدر پیرشده؟"...