mohsen@ketabnews.com
برگهایی برگزیده از حیات جاودان حضرت روح الله رضوان الله تعالی علیه
راستی نام امام از آن جهت که عزت و آبرو به ایران بخشید و جان تازهای در کالبد ایران دمید، مقدس است، پس گل صلوات بعد از خواندن هر بار نام ایشان در متن زیر واجب معرفتی است!
یکم؛
حاج آقا مصطفی آمده بود وساطت؛ برای طلبهای پول میخواست. امام توجهی نکرد. دوباره رفت؛ باز هم نه! بار سوم که داخل اتاق شد و...
- مصطفی! این کمد و گنجهای که پول زیادی هم داخلش هست در اختیار تو! هرچه پول میخواهی بردار و به این طلبه بده! ولی به یک شرط؛ جهنمش را هم خودت باید بروی! من دیگر حاضر نیستم به این طلبه به خاطر بیلیاقتی، پول سهم امام بدهم، اما اگر تو حاضری بیا! این کمد، این گنجه، این هم کلید!
کلید را جلوی من گذاشت و از اتاق رفت بیرون...
دوم؛
منزل آیتالله کاشانی توی کوچهی ما بود. آن چند روزی که امام آمده بود تهران برای مراسم خواستگاری و... آقای کاشانی امام را دیده بود و به پدرم گفته بود: این اعجوبه را از کجا پیدا کردی؟!
بعدها هم شنیدم که به طلبههای پای درسش گفته بود: قدر این سید را بدانید که این سید شما را نجات میدهد!

سوم؛
کلاسهای درس حوزه یک ساعت است؛ کلاسهای امام بیش از یک ساعت طول میکشید؛ درس فقهشان که گاه از یک و نیم ساعت هم میگذشت.
**
«هر حرفی را که گفته میشود به چشم نقد بنگرید، هرچه صاحب سخن بزرگ هم باشد، انسان نباید فورا حرف او را بپذیرد، بلکه باید به دقت بررسی کند. حرف مرا که میشنوید، تعبدی نپذیرید، فکر کنید، استدلال کنید!»
«استاد ما میفرمود: وقتی بحث مرا نوشتید، پائین برگه یک اظهارنظری بکنید، ولو یک فحش! که من بدانم شما اظهارنظر کردهاید!»
«در مقام بحث، فکرتان را آزاد نگه دارید و نگویید استاد گفته است، استاد گفته باشد! خودتان هم فکرتان را به کار بیندازید.»
چهارم؛
از حبس که آمدیم بیرون، ما را به اتاق بزرگ و مجللی بردند. جناب پاکروان - رئیس ساواک- نشسته بود و با ورود ما شروع کرد به حرف زدن که... «بعله! سیاست دروغ است، خدعه دارد، فریب دادن دارد، تهمت زدن دارد... خلاصه بگویم که پدرسوختگی است، این را شما بگذارید برای ما، خودتان را کنار بکشید و بچسبید به درس و بحث!»
من هم گفتم: اگر این است که باشد برای شما! فردا توی روزنامهها تیتر زدند که با خمینی تفاهم کردیم دیگر در سیاست دخالت نکند!
پنجم؛
«یک آدم زشترویی بود که همه بویژه بچهها از دیدنش ابا داشتند، یک روز بچهای به محض دیدنش شروع کرد به گریه کردن. مرد او را در آغوش گرفته بود و میگفت: نترس! من اینجا هستم. یک کسی آن اطراف بود، گفت: ای آقا! این از تو میترسد، تو او را رها کن خودش آرام میشود؛ حالا قضیه افغانستان و لبنان هم همینطور. اینها آمدهاند توی افغانستان میگویند، نترسید ما اینجائیم!! خب این مردم از شما میترسند؛ شما بروید کنار مردم آرام میگیرند....»
ششم؛
بعد از فوت آیتالله بروجردی، حرکتهای مختلفی در سطح حوزه و خارج از آن برای بحث مرجعیت آغاز شد. امام نه تنها برای این مقصود گامی بر نداشت بلکه شاگردانش را نیز منع کرده بود. من خیلی ناراحت اوضاع بودم! کارهای مختلفی پیشنهاد کردم اما نشد! جلسهی استفتاء یکی از کارهایی است که همهی افرادی که در مظان مرجعیت هستند، برگزار میکنند. بالاخره یک روز دلم را به دریا زدم و رفتم پیش امام...
- بین شاگردان آیتالله بروجردی افراد فاضل و ممتازی هستند که حاضر نیستند پس از ایشان در درسهای دیگر شرکت کنند، درحالی که اگر مدتی به بحث و تحقیق فقهی مشغول باشند، آیندهی درخشانی خواهند داشت، شما حاضرید، به ایشان کمک کنید.
- بله حاضرم! چه باید بکنم؟
- هیچ! هر هفته چند جلسه میگذاریم تا بیایند و شما هم مسائل فقهی دشواری که در طول جلسات درس با آنها مواجه میشوید، در حضور آقایان مطرح سازید و...
امام نگاهش را به زمین دوخت و هیچ نگفت تا حرفم تمام شود. بعد...
- آقای امینی! من از شما انتظار داشتم که به من بگویی پیر شدی و مرگ تو نزدیک است، به فکر آخرت خود باش و بقیه عمرت را به غفلت و بطالت صرف نکن! آنوقت شما در عوض به من پیشنهاد جلسهی استفتاء میدهی؟!
هفتم؛
صبح روز عاشورا در حالیکه صدها نفر در منزل امام بودند و مشغول عزاداری، یکی از مقامات ساواک خود را به امام رساند. امام سخنرانی را گوش میکرد و آن فرد هم زیرگوش امام حرف هایی میزد.
- من از طرف اعلی حضرت مأمورم به شما ابلاغ کنم که اگر امروز بخواهید در فیضیه سخنرانی کنید، کماندوها را به مدرسه میریزیم و آنجا را به آتش و خون میکشیم.
امام بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، همانطور که به سخنران نگاه میکرد، فیالفور جواب داد: ما هم به کماندوهای خود دستور میدهیم فرستادگان اعلی حضرت را تادیب کنند!
طفلی مامور ساواک نفهمید بین خارج شدن از جمع، این جمله را چطور هضم کند!
هشتم؛
به دعای کمیل و مناجات شعبانیه علاقه و نظر خاصی داشت؛ انسی داشت با این دو، میگفت: به خاطر شکل عاشقانهی تضرع در درگاه پروردگار و حالت استغفار و استغاثهاش...
نماز شبش ترک نمیشد؛ حتی شبی که از پاریس به تهران آمدیم، طبقهی بالای هواپیما میزبان مناجات شبانهاش شد!
نهم؛
به محض اینکه وارد ترکیه شدیم، خودآموز خرید؛ خودآموز زبان فارسی به ترکی. همان روز هم مشغول مطالعه شد.
**
گفتند اینجا باید لباست را عوض کنی. آخوند بازی بس است؛ اینجا ترکیه است و باید لباس روحانیون اینجا را بپوشی! «پالتو و کلاه شاپو»... پالتو را قبول کرد اما کلاه را نه! سوغات آتاتورک و رضاخان بود، این کلاه شاپو.
**
روز هجرت از عراق به کویت؛ چمدان امام را بردم تا لباسهایشان را چک کند؛ یک عبا و یک قبا، یک پیراهن و یک شلوار، یک حوله والسلام!
و باقی محتویات چمدان: مفاتیح، صحیفه سجادیه، مطالب و حواشی. قیچی ناخنگیری، قیچی اصلاح، مهر و جانماز، همین!
دهم؛
«خمینی را اگر دار بزنند، تفاهم نخواهد کرد... من از آن آخوندها نیستم که یک جا بنشینم و تسبیح در دست بگیرم. من پاپ نیستم که فقط یکشنبهها مراسمی انجام دهد و باقی اوقات برای خودم سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم؛ با سرنیزه نمیشود اصلاحات کرد؛ با نوشتن «خمینی خائن» روی دیوارهای تهران که مملکت اصلاح نمیشود...»
«در زندان که بودم خبر آوردند سرمای همدان که به 33 درجه زیرصفر رسیده، حدود 2 هزار نفر از سرما تلف شده اند؛ دولت چه کار کرد؟ در یک چنین وضعی برای استقبال از اربابان خود با طیاره از هلند گل میآورند، اجارهی هواپیما سیصدهزار تومان است؛ اگر راست میگویید برای بیکاران کار پیدا کنید... شما خیال میکنید آن دزدی که شبها از دیوار با آن همه مخاطرات بالا میرود و یا زنی که عفت خود را میفروشد، تقصیر دارد؟ وضع معیشت بد است که این همه جنایات و مفاسد که شب و روز در روزنامهها میخوانید، بوجود میآید...»
با تمام وجودش سخنرانی میکرد.
یازدهم؛
بعد از فوت مرحوم آیتالله حکیم، یکی از نمایندگان آن مرحوم در یکی از شهرها نامهای برای امام نوشت و اجازهی وکالت خواست. امام هم که در نجف بود وکالتنامهای معمولی نوشت و فرستاد. چند روز بعد، مرد تهدیدنامهای نوشت مبنی بر اینکه اگر وکالتنامهی فراگیرتری به من ندهید، به مردم میگویم از تقلید شما برگردند! امام هم در پاسخ چنین نوشت: اگر یک همچو خدمتی به من بکنید از شما تا روز قیامت ممنون میشوم، زیرا بار مسئولیت سبک میشود.
دوازدهم؛
در راه حرم بودیم که فردی آمد و گفت شوشتری نامی است که قاری قرآن بوده اما حالا چند ماهی است فلج شده و با 6 سر عائله سخت در تنگناست... نزدیک حرم که شدیم امام رو به من گفت: فردا ساعت 9 برای این آقای شوشتری یادآوری کنید.
صبح ساعت 8 بود که رسیدم. خیابان پر بود از طلبههای جوانی که خانه را محاصره کرده بودند. یک آن فکر کردم که... داخل که شدم دیدم حاج احمد عمامه سرش نیست، تکیه داده به دیوار، مینشیند و بر میخیزد! گریه میکند و لابه لای اشکها میگوید: برادرم... برادرم... یک نفر هم کنار دستشان ایستاده و میگوید: آرام باشید ترو خدا! آقا میفهمد.
معلوم بود امام خبر ندارد. نشستیم و برنامه ریختیم چطور به امام بگوییم. قرار شد چند نفری برویم داخل اتاق و حرف به حرف کنیم و بین حرفها خبر را بدهیم. ترس جان امام را هم داشتیم، میگفتند امام بشنود، سکته میکند. داخل که شدیم جملهی اول به دوم نرسیده بود که حاج احمد بغضش ترکید...
- احمد چته؟ حاج آقا مصطفی مرده؟... اهل آسمانها میمیرند، اهل زمین که... همه میمیریم، همه! آقایان بفرمایید سراغ کارتان!
بعد هم بلند شد، وضو گرفت و قرآنش را باز کرد. حیاط را فرش کردیم، شلوغ شد؛ همه با گریه آمده بودند برای تسلیت؛ هر کس که وارد میشد، امام جلوی پایش میایستاد و مینشست. چند دقیقه گذشت یکدفعه دیدم آقا یک جوری دارد به من نگاه میکند، گفتم شاید عمامهام کج است یا دکمهی یقهام را نبستهام یا... همیشه با نگاه با ما حرف میزد. رفتم کنارشان نشستم...
- مگر قرار نبود ساعت 9 تذکر بدهید برای آن بندهی خدا؟ الان ساعت چند است؟
- 15/9.
پاکتی به من داد و گفت برو سلام برسان و احوال پرسی کن و پاکت را بده! پیش خودم گفتم حالا که مهمان زیاد است و اینجا به من نیاز دارند، عصر میروم. 5دقیقه نشده بود که در بین جمعیت چشم در چشم امام شدم، از همان جا که نشسته بود، آرام گفت: شما که هنوز اینجائین!
سیزدهم؛
تلفنی گزارش دادند: فرودگاه را فرش میکنیم، شهر را چراغانی میکنیم، فاصلهی فرودگاه تا بهشت زهرا(س) را هم با هلی کوپتر طی میکنیم، بعد...
- بروید به آقایان بگویید مگر میخواهند کورش را وارد ایران کنند؟! این کارها لازم نیست، طلبهای از ایران خارج شده، همان طلبه حالا به ایران باز میگردد.
**
ماشین که داشت به سمت بهشت زهرا(س) میآمد، دائم میپرسید: این کدام خیابان است؟ این کدام محله است؟ اینجا کجاست؟... احمد آقا و راننده هم جواب میدادند. رسیدیم به خانههای کاهگلی جنوب شهر که امام گفت: من با «این مردم» کار دارم، این مردم هم با من کار دارند.
چهاردهم؛
همان روزهای نخستی که لانه جاسوسی را فتح کردیم، یکی از آقایان برای حل مسئلهی گروگانها و رابطه با آمریکا گفت: من میخواهم بروم آمریکا و مذاکره کنم.
امام با قاطعیت به او گفته بود: روی هوا که داری میروی، عزلت میکنم! اگر خواستی بروی هیچ حق نداری که برای مذاکره بروی؛ یک عده جاسوس را گرفتهایم و «انقلاب بزرگتر» شروع شده، همین!
پانزدهم؛
سال 66 که به حج رفتیم، از ابتدای پیاده شدن در جده تا راهپیمایی مدینه، از برخورد دولت و مأموران عربستان بسیار راضی بودیم و اصلا در تصورمان نمیگنجید که اینها اینقدر با ایرانیها محترمانه برخورد کنند. مطمئن شده بودیم که یکی از پرشکوهترین مراسم حج را خواهیم داشت. روزی که پیام امام به دستمان رسید، با تعجب دیدم آیهی ابتدای پیام، هیچ سنخیتی با مناسک حج ندارد! آیه 100 سوره نساء که دربارهی هجرت و سفر و مرگ است. در ادامه هم امام حجاج را به شهادت و هجرت حسین گونه فراخوانده بودند!
پیام را برای مردم و کارگزاران حج خواندیم و حتی با بیت امام هم تماس گرفتیم و از حاج احمد آقا تلفنی پرس وجو کردیم اما آنها هم بیاطلاع بودند. گذشت تا چند روز بعد... ششم ذیالحجه بود که فاجعهی خونین مکه به وقوع پیوست.
شانزدهم؛
همه ساعتهایمان را با آغاز و انجام کارهای او تنظیم میکردیم، هر موقع روز اگر کسی کارشان داشت میتوانستیم بگوییم الان مشغول چه کاری است؛ خودشان همیشه میگفتند وقتی اوقات شما برکت پیدا میکند که منظم باشید.
**
ساعت 3 صبح بلند میشد؛ راز و نیاز و برنامههای عبادی و اخبار جهان که قبلا ترجمه شده بود و صبحانه تا ساعت7.
بعد از صبحانه تا ساعت 9 مسائل و کارهای داخلی کشور. ساعت 9 تا 10 به کارهای شخصی اختصاص داشت. 10 تا 12 دیدارهای خصوصی، مصاحبهها و... 12 تا 14 به صرف نهار و اقامهی نماز و استراحت میگذشت. 14 تا 17 بررسی نامهها و اخبار و رسیدگی به مطالبات مختلف.
از ساعت 17 تا 21 هم علاوه بر نماز مغرب و عشاء، بررسی اوضاع داخلی و مسائل کشور. ساعت 21 وقت شام بود. از ساعت 21 تا 23 هم گاه برنامههای تلویزیونی و بیشتر شنیدن اخبار رادیوهای مختلف و اخباری که قبلا ضبط شده بود. ساعت 23 هم هنگام خواب بود. هر روز نیم ساعت هم قدم میزد.

هفدهم؛
قبول نمیکرد که نمیکرد، حتی بعد از اینکه با موشک اطراف جماران را هم زده بودند. بالاخره برای اینکه امام را در عمل انجام شده قرار بدهند، در فاصلهی میان ایوان و حسینیه، پناهگاهی احداث شد اما هیچ گاه تا آخرین لحظهی حیات، پناهگاه، امام را در خود ندید. تازه هر وقت به آن میرسید، راهش را کج میکرد و از کنار آن میگذشت.
یک روز حاج احمد با اصرار از امام خواست که به پناهگاه برود. امام دستش را گرفت، برد کنار پنجره و گفت: والله قسم من بین خودم و آن پاسداری که آنجاست، هیچ فرقی نمیبینم. من اگر جایی بروم که بمب پاسدارهای اطراف منزلم را بکشد و مرا نکشد، دیگر به درد رهبری این مردم نمیخورم.
حاج احمد باز هم اصرار کرد، اما بیفایده بود، آخر سر برگشت و پرسید: آخرش چی؟ تا کی میخواهید اینجا بمانید؟ امام دستی به پیشانیاش زد و گفت: تا وقتی که موشک بخورد اینجا!
**
یکی از شبها که شدت بمباران تهران زیاد بود؛ اکثر خانواده به خاطر ناراحتی قلبی به امام توصیه میکردند که به محل امنی برود، اما پاسخ امام به همه یک جمله بود: من از اتاقم بیرون نمیآیم. ساعتی گذشت، خواستم سراغی از امام بگیرم، داخل اتاق شدم؛ امام غزلی سروده بود و داشت آن را می نوشت:
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم
...سالها میگذرد، حادثهها میآید
انتظار فرج از نیمهی خرداد کشم
هجدهم؛
قرار بود امام را برای آندوسکوپی و عکسبرداری از معده ببریم بیمارستان. امام پیادهروی میکرد و ما پشت سرشان در حرکت بودیم. نزدیک یک درخت توت که رسید، ایستاد و گفت:
- تمام اینها مال بزرگی شناسنامه است، وقتی که شناسنامهی آدم زیاد میشود، این دردها به او روی میآورد...
بعد نگاهی به درخت انداخت و همانطور که دستها را پشت قلاب کرده بود به راه رفتن ادامه داد و گفت: دیگر این شناسنامه مثل اینکه کم کم میخواهد باطل شود...
سرازیری کوچهی جلوی بیت را هم که پشت سر گذاشت به اطرافیان گفت: من از این سرازیری که پائین میروم، دیگر بالا نمیآیم!
نوزدهم؛
توی "سی سی یو" بودیم و ضربان قلبشان را کنترل میکردیم. نیم ساعتی به اذان مانده بود که یکدفعه از خواب بیدار شد و از من ساعت پرسید. سراسیمه روی تخت نشست و چند بار با ناراحتی و نگرانی گفت: خیلی دیر شد... خیلی دیر شد...
**
دکتر بالای سرشان داشت گزارش میداد و میگفت: ایشان در جهاز هاضمه مشکل دارند. من رو کردم بهشان و گفتم: مشکلی نیست، این به خاطر آن است که شما مقداری آسپرین مصرف کردهاید. لبخندی زد و گفت: قصه، قصهی دیگری است...
بیستم؛
خدا میداند که در طول این ده سال، فکر چنین روزی، همیشه دل ما را لرزانده بود. نمیدانستیم دنیای بدون «خمینی» چگونه قابل تحمل است. به همین خاطر، چندین بار به ایشان عرض کردم: دعای بزرگ من در پیشگاه خدا این است که من قبل از شما بمیرم.در همان روز تلخ که حال امام مساعد نبود، من جمعی از اعضای شورای بازنگری قانون اساسی را دعوت کردم و به آنها گفتم که حال امام خوب نیست؛ کار بازنگری را قدری تسریع کنیم و مژدهی اتمام آن را به ایشان در بیمارستان بدهیم تا دل امام شاد شود. واقعاً از تصور آن چیزی که ممکن بود پیش آید، قلب من میلرزید؛ صدایم شکست و نتوانستم حرفم را تمام کنم... (سید علی خامنهای دو روز پس از رحلت امام(ره).